هر روز یک حکایت/ داستان مرد ناشنوا و همسایه بیمار
حکایتهای کهن که ریشه در فرهنگ، آداب و سنن ما دارند، مملؤ از پندها و آموزههایی هستند که خواندن آنها خالی از لطف نیست. بخوانید حکایت امروز را.
مرد ناشنوا بود كه می خواست به عیادت همسایه مریضش برود. با خود گفت: من ناشنوا هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟ او مریض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تكان میخورد. میفهمم كه مثل خود من احوالپرسی میكند. كر در ذهن خود، یك گفتگو آماده كرد. اینگونه: من می گویم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.
من می گویم: خدا را شكر چه خوردهای؟
او خواهد گفت(مثلاً): شوربا، یا سوپ یا دارو.
من میگویم: نوشجان باشد. پزشك تو كیست؟
او خواهد گفت: فلان حكیم.
من میگویم: قدم او مبارك است. همه بیماران را درمان میكند. ما او را میشناسیم. طبیب توانایی است.
ناشنوا پس از اینكه این پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عیادت همسایه رفت و كنار بستر مریض نشست. پرسید: حالت چطور است؟
بیمار گفت: از درد میمیرم.
ناشنوا گفت: خدا را شكر.
مریض بسیار بدحال شد. گفت این مرد دشمن من است.
ناشنوا گفت: چه میخوری؟
بیمار گفت: زهر كشنده.
ناشنوا گفت: نوش جان باد.
بیمار عصبانی شد.
ناشنوا پرسید: پزشكت كیست؟
بیمار گفت: عزراییل
ناشنوا گفت: قدم او مبارك است.
حال بیمار خراب شد، ناشنوا از خانه همسایه بیرون آمد و خوشحال بود كه عیادت خوبی از مریض به عمل آورده است. بیمار ناله میكرد كه این همسایه دشمن جان من است و دوستی آنها پایان یافت.
46