آورده اند که کفندزدی در بستر مرگ افتاده بود. پسر خویش را فراخواند. پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست؟.....
سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما معروف به ناصرالدوله هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از…
کشاورزی تعدادی توله سگ داشت و قصد داشت آنها را بفروشد. اعلامیه ای درست کرد و در حال نصب آن بود که احساس کرد کسی لباس…
من دکتر متخصص اطفال هستم. سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم. کنار بانک، دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم…
کچل ممسیاه دستمال نان را بست به کمر و پاشنهها را ور کشید و از خانه زد بیرون. عین باد از درهها گذشت و مثل سیل از…
و اما بشنوید ادامه داستان کچل مم سیاه را؛ خیلی نگذشته بود که یکهو آسمان تیره و تار شد و رعد نعره زد و دریا به جوش و…
روزی بود و روزگاری بود. کچلی بود به اسم مم سیاه که از دار و ندار دنیا، فقط ننهی پیری داشت. کچل مم سیاه روزی از ننهاش…
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت:…
روزی یکی از دانشمندان درس حکمت میگفت و درباره عدالت سخنرانی میکرد و در ضمن سخن، برای روشن شدن مطلب، داستانها و…
داستان دو برادر دوقلو و یک عشق پاک: در زمان پادشاهی «هونگ وونگ»، در دهکدهی کوچک و دورافتادهای در ارتفاعات شمال…