بررسی اوضاع و احوال روحیات امروز جوان ایرانی با کمک دیدگاه جامعه‌شناس لهستانی

مرثیه‌ای برای رویا‌های بربادرفته؛ ایران، جهان و تراژدی انسان‌های اضافی/ زائد بودگی چیزی ورای بی‌کار بودن است/ جوان ایرانی می‌بیند که شایستگی و تلاش ضامن موفقیت نیست؛ بلکه «ارتباطات» و «وفاداری» است که پاداش می‌گیرد

آیا امیدی باقی است؟ آنتونیو گرامشی زمانی گفته بود که می‌توان از حیث عقلانی بدبین یا واقع بین بود، اما به دلیل داشتن اراده، هم‌هنگام به عاقبت کار امیدوار ماند. از این منظر، ما بدبین هستیم، اما ناامید نیستیم.

مرثیه‌ای برای رویا‌های بربادرفته؛ ایران، جهان و تراژدی انسان‌های اضافی/ زائد بودگی چیزی ورای بی‌کار بودن است/ جوان ایرانی می‌بیند که شایستگی و تلاش ضامن موفقیت نیست؛ بلکه «ارتباطات» و «وفاداری» است که پاداش می‌گیرد

 زیگمونت باومن، جامعه‌شناس نامدار لهستانی، استدلال می‌کند که سیاره‌ی ما «پُر» شده است. این پُر بودن به معنای جغرافیایی یا فیزیکی نیست؛ هنوز زمین‌های خالی بسیاری وجود دارد. این پُر بودن، مفهومی جامعه‌شناختی و سیاسی دارد. دیگر هیچ «سرزمین بی‌صاحبی» وجود ندارد که بتوانیم مازاد تولیدات_ به‌ویژه انسان‌های مازاد _ را به آنجا صادر کنیم.

از منظر باومن تولید «زباله‌های انسانی» یا دقیق‌تر بگوییم، «انسان‌های هدررفته» (جمعیت‌های اضافی و غیرضروری که یا نمی‌توانند و یا قرار نیست به رسمیت شناخته شوند)، پیامد ماست. این یک عارضه‌ی جانبی گریزناپذیر از دو فرایند اصلی مدرنیته است: «نظم‌سازی» و «پیشرفت اقتصادی». هر نظمی که ساخته می‌شود، بخش‌هایی از جمعیت موجود را به عنوان «نامناسب»، «ناجور» یا «نامطلوب» طرد می‌کند و هر تحول اقتصادی نوینی که رخ می‌دهد، شیوه‌های معیشتی پیشین را بی‌ارزش کرده و انسان‌های وابسته به آن شیوه‌ها را از هستی ساقط می‌کند.

زائد بودگی چیزی ورای بی‌کار بودن است

باومن به بررسی وضعیت نسل جدید و جوانان امروزی می‌پردازد که با پدیده‌ای نوین رو‌به‌رو هستند: «اضافی‌بودن» (Redundancy). در گذشته، واژه‌ی «بیکاری» (Unemployment) به کار می‌رفت. پیشوند «بی» (Un-) در بیکاری، نشان‌دهنده‌ی یک وضعیت موقتی و غیرعادی بود؛ مثل «بی‌حال» یا «بیمار». فرض بر این بود که بیکار، ارتش ذخیره‌ی کار است و روزی دوباره به چرخه‌ی تولید بازخواهد گشت. اما «اضافی‌بودن» و «زائد بودن»، طنینی از دائمی بودن و بی‌بازگشت بودن دارد. زائد بودن یعنی شما دیگر مورد نیاز نیستید؛ دیگران می‌توانند بدون شما کارشان را پیش ببرند، و حتی بهتر پیش ببرند.

این تغییر در واژگان، نشان‌دهنده‌ی تغییری بنیادین در ساختار جامعه است. ما از جامعه‌ای که اعضایش را به عنوان «تولیدکننده» می‌دید، به جامعه‌ای عبور کرده‌ایم که اعضایش را بر اساس توانایی‌شان در «مصرف» قضاوت می‌کند. در جامعه‌ی مصرفی، کسانی که قدرت خرید ندارند، «مصرف‌کنندگان معیوب» هستند. آنها نه تنها سودی ندارند، بلکه وجودشان باری بر دوش جامعه تلقی می‌شود. این انسان‌های زائد، دیگر ارتش ذخیره نیستند؛ آنها زباله‌هایی هستند که باید دفع شوند.

اما اگر باومن مدرنیته را کارخانه‌ی تولید «زباله‌های انسانی» می‌داند، جامعه‌ی امروز ایران را می‌توان یکی از عظیم‌ترین و غم‌انگیزترین سایت‌های دپوی این زباله‌ها در قرن بیست‌ویک دانست. در اینجا، میلیون‌ها شهروند ایرانی در وضعیت «اضافی بودن» (Redundancy) قرار گرفته‌اند. آنها نه تنها بیکارند، بلکه احساس «اضافی بودن» می‌کنند.

از ارتش ذخیره تا زباله‌های خطرناک: دگردیسیِ مفهوم شهروند

جوانان در ایران و جهان در چند دهه گذشته، همچون «ارتش ذخیره‌ی کار» نگریسته می‌شدند. امید این بود که با گشایش‌های اقتصادی یا سیاسی، این نیرویِ عظیم به بدنه‌ی جامعه جذب شود. واژه‌ی «بیکاری» که در آن زمان به کار می‌رفت، هنوز بارقه‌ای از امید داشت؛ پیشوند «بی» نشان‌دهنده‌ی وضعیتی موقت بود که قرار بود درمان شود.

اما امروز این جمعیت _در ایران و جهان_ از مرز بیکاری عبور کرده و به قلمرو هولناک «اضافی بودن» پا گذاشته‌ است. در نگاه دولت، جوان دیگر حتی نیروی کار یا عضوی از لشکر بیکاران نیست؛ بلکه یک عنصر «زائد» است. همان‌طور که باومن توضیح می‌دهد، «زائد بودن» یعنی بودن فرد هیچ توجیهی ندارد. سیستم بدون او نیز می‌چرخد (یا دست‌کم حاکمان چنین می‌پندارند). نفت فروخته می‌شود (حتی ارزان)، رانت‌ها توزیع می‌شود و چرخه‌ی قدرت ادامه می‌یابد، بی‌آنکه نیازی به خلاقیت، دانش یا انرژی نسل جوان باشد.

در نظریه انتقادی از تبدیل شدن «دولت رفاه» به «دولت تنبیهی» سخن گفته می‌شود. در ایران، این دگردیسی شکلی بسیار رادیکال و به‌کلی عریان به خود گرفته است. دولت که از تامین رفاه، شغل و آینده جوانان ناتوان است، ماموریت خود را بازتعریف کرده است: «مدیریت زباله‌ها». 

اینجاست که جوانان از «شهروندان آینده‌ساز» به «تهدیدات امنیتی» تبدیل می‌شوند. جوانی کردن خود به یک جرم بالقوه تبدیل شده است. رقصیدن، شادی کردن، اندیشیدن، مطالبه‌ی کار و امنیت اقتصادی، مطالبه حقوق شهروندی، همگی در دایره‌ی «تهدید» تعریف می‌شوند. دولت توان جذب نیرو و سرزندگی حیات جوانان را ندارد. 

جوانی که می‌رود، دیگر اعتراض نمی‌کند و سهمی از کیک کوچک اقتصاد نمی‌خواهد. او «دفع» می‌شود؛ اما تراژدی دیگری نیز در آن سوی مرز‌ها وجود دارد

مرگ دانشگاه؛ تعلیقِ رویا‌ها

برای سنجش میزان موفقیت دولت در پروژه‌ی ستیز با جوانی، کافی‌ست نگاهی به دانشگاه‌ها بیاندازیم. دانشگاه‌هایی که زمانی سنگر آزادی و نماد پویایی سیاسی و اجتماعی بودند، اکنون به خط مقدم این جنگ تبدیل شده‌اند. دانشجو، که باید «سوژه‌ی آگاه» باشد، به «سوژه‌ی مظنون» بدل شده است.

باومن از «تعلیق» به عنوان یکی از ویژگی‌های زندگی‌های هدررفته یاد می‌کند. جوان در دانشگاه، در حال تجربه‌ی نوعی تعلیق دردناک است. او درس می‌خواند، اما می‌داند که مدرکش در بازار اقتصاد، ارزشی ندارد. او تلاش می‌کند، اما می‌داند که راه‌های صعود اجتماعی مسدود شده و تنها «خودی‌ها» از نردبان ترقی بالا می‌روند. این آگاهیِ تلخ، دانشگاه را از مکان «ساختن آینده» به «پارکینگ موقت جوانان» تبدیل کرده است؛ جایی برای به تعویق انداختن لحظه‌ی مواجهه با واقعیت هولناک بی‌آینده بودن.

مهاجرت: تراژدی دفع زباله در مقیاس ملی

باومن استدلال می‌کند که مدرنیته‌ی کلاسیک، زباله‌های انسانیِ خود را به «سرزمین‌های خالی» صادر می‌کرد. امروز، برای ایران، پدیده‌ی مهاجرت (یا همان فرار مغزها)، کارکردی مشابهِ «صادراتِ زباله» یافته است. اگرچه در ظاهر مقامات از خروج نخبگان ابراز نگرانی می‌کنند، اما در عمل به معنای خروجِ یک جمعیتِ اضافی ناراضی، مطالبه‌گر و سکولار است.

جوانی که می‌رود، دیگر اعتراض نمی‌کند و سهمی از کیک کوچک اقتصاد نمی‌خواهد. او «دفع» می‌شود؛ اما تراژدی دیگری نیز در آن سوی مرز‌ها وجود دارد.

همان‌طور که باومن در کتاب «زندگی‌های هدررفته» استدلال کرده، جهان امروز دیگر پذیرای مهاجران نیست. جوان ایرانی که از اضافی بودن داخلی می‌گریزد، در آن سوی مرز‌ها با دیوار‌های بلند قاره‌ی اروپا یا قوانین سخت‌گیرانه‌ی آمریکای شمالی رو‌به‌رو می‌شود. او که در وطن خود «زائد» بود، در غرب نیز به عنوان «پناهجو» یا «مهاجر»، در پایین‌ترین رده‌ی سلسله‌مراتب انسانی قرار می‌گیرد.

باومن به ما یادآوری می‌کند که پناهجویان، تجسم «بیگانگی مطلق» هستند و در برزخی میان «طرد از وطن» و «عدم پذیرش در میزبان» گرفتار آمده‌اند. پرونده‌های پناهجویان ایرانی در دادگاه‌های لندن یا کمپ‌های یونان، گواهی بر این حقیقت است که آنها «زباله‌های جهانی‌سازی» شده‌اند.

زندگیِ سیال و زوالِ تعهد: عشق در زمانه‌ی ناامنی

فرهنگ «زباله‌سازی» تنها به سیاست و اقتصاد محدود نمی‌شود؛ این فرهنگ به عمیق‌ترین لایه‌های روابط انسانی و عاطفی ایرانیان نیز نفوذ کرده است. باومن از «عشق سیال» و روابط «یک‌بار مصرف» در غرب می‌گوید، اما در ایران، این سیالیت ریشه‌ای دردناک‌تر دارد.

در جامعه‌ای که افق آینده تاریک و مبهم است، «تعهد بلندمدت» به یک قمار خطرناک و گاه غیرممکن تبدیل می‌شود. شهروند ایرانی که در نوسانات اقتصادی و سیاسی گیر افتاده و نمی‌داند در طی چند ماه آینده هزینه‌ی مواد ضروری برای زندگی چقدر خواهد بود، نمی‌داند که آیا تا شش ماه آینده شغلی خواهد داشت یا نه، یا اصلا در این کشور خواهد ماند یا نه، چگونه می‌تواند ارتباط عاطفی وفادارانه و توام با مسئولیت‌پذیری داشته باشد؟ ناامنی، روابط را به سمت «کوتاه‌مدت بودن» و «لذت آنی» سوق می‌دهد. وقتی آینده غیرقابل‌اعتماد است، «حال» تنها دارایی ماست. پس روابط باید «سبک»، «بدون ریسک» و «قابلِ فسخ» باشند. ما شاهد ظهور انواعی از روابط انسانی در ایران هستیم که در آن ترس از «وابسته شدن» و سپس «از دست دادن»، افراد را به سمت تنهایی خودخواسته یا روابط سطحی سوق می‌دهد.

جغرافیای حذف: از حاشیه‌نشینی تا حصر خانگی

باومن در کتابش از «گتو‌های شهری» به عنوان مکان‌هایی برای دپوی زباله‌های انسانی یاد می‌کند. در ایران، به طور خاص، شاهد رشد انفجاری حاشیه‌نشینی در کشور هستیم. انسان‌هایی که از چرخه‌ی اقتصاد رسمی بیرون انداخته شده‌اند، به حاشیه‌ی شهر‌ها رانده می‌شوند؛ جایی که نه قانون از آنها حمایت می‌کند و نه خدمات شهری به آنها تعلق می‌گیرد.

این «مهاجرت به درون»، نوعی دیگر از حذف شدن است. شهروندانِ ایرانی یاد گرفته‌اند که در فضای عمومی «ماسک» بزنند و خود واقعی‌شان را پنهان کنند. این دوگانگی شخصیت، فرسایش روانی عظیمی ایجاد می‌کند.

فقدان خیر عمومی و اخلاق بقا

تلخ‌ترین بخش ماجرا، زوال «فضای عمومی» است. وقتی جامعه به میدان جنگ «همه علیه همه» تبدیل می‌شود، اخلاق همبستگی می‌میرد. در ایران امروز، فشار اقتصادی و ناامنی سیاسی، نوعی «اخلاق بقا» را حاکم کرده است که در آن به اصطلاح عامیانه، هر کس می‌کوشد کلاه خود را سفت بچسبد.

اقتصاد رانتیر و بی‌عدالتی، اعتماد اجتماعی را نابود کرده است. جوان  می‌بیند که شایستگی و تلاش ضامن موفقیت نیست؛ بلکه «ارتباطات» و «وفاداری» است که پاداش می‌گیرد. این وضعیت، نوعی بدبینی عمیق را به جامعه تزریق کرده است. شهروندان احساس می‌کنند که در یک بازی از پیش باخته قرار دارند.

این بی‌اعتمادی، پیوند‌های اجتماعی را مضمحل می‌کند. ما شاهد جامعه‌ای هستیم که در آن شفقت، همدلی و فداکاری، اگرچه هنوز در لایه‌های زیرین و سنتی وجود دارد، اما در سطح ساختاری و عمومی به شدت تضعیف شده است.

شهادت دادن به مثابه‌ی مقاومت

با همه‌ی این اوصاف، آیا امیدی باقی است؟ گرامشی زمانی گفته بود که می‌توان از حیث عقلانی بدبین یا واقع بین بود، اما به دلیل داشتن اراده، هم‌هنگام به عاقبت کار امیدوار ماند. از این منظر، ما بدبین هستیم، اما ناامید نیستیم.

هیچ قدرتی نتوانسته این «آگاهی جدید» را نابود کند. آگاهی از اینکه «ما شایسته‌ی زندگی کردن هستیم.»

منبع: رویداد۲۴
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید

نظرات شما - 2
  • ناشناس

    «ارتباطات» و «وفاداری» نه درست آن " رانت " و "مزدوری " است .

  • ناشناس

    یکی از قشنگ ترین، کامل ترین، واقعی ترین و در عین حال دردناک ترین متن هایی بود که در وصف حال امروز ما نوشته شده بود... حقیقتا که ما و نسل ماه و نسل های بعد تر ما زباله های بی سرانجام انسانی هستیم ... با دستمزدهای ناچیزی که هیچ توان خریدی به ما نمی ده طبیعتا توانی هم برای مشارکت در این جامعه مصرف گرا نداریم و دولت ها ترجیحشون به نبود ماست...