وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم.…
سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما معروف به ناصرالدوله هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از…
کشاورزی تعدادی توله سگ داشت و قصد داشت آنها را بفروشد. اعلامیه ای درست کرد و در حال نصب آن بود که احساس کرد کسی لباس…
من دکتر متخصص اطفال هستم. سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم. کنار بانک، دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم…
کچل ممسیاه دستمال نان را بست به کمر و پاشنهها را ور کشید و از خانه زد بیرون. عین باد از درهها گذشت و مثل سیل از…
و اما بشنوید ادامه داستان کچل مم سیاه را؛ خیلی نگذشته بود که یکهو آسمان تیره و تار شد و رعد نعره زد و دریا به جوش و…
روزی بود و روزگاری بود. کچلی بود به اسم مم سیاه که از دار و ندار دنیا، فقط ننهی پیری داشت. کچل مم سیاه روزی از ننهاش…
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم می خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را…
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأملبرانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقهاش هر شب…
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت:…