در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد…
اربابى بود، یک سگ و یک بره داشت. سگ و بره باهم رفیق بودند. چوپان روزها بره را به چرا مىبرد. اما سگ در خانه بود. سگ و…
در سالیان سیار دور، سلطان مملکتى از وزیرش پرسید: مرد عامل خوشبختى در زندگى است یا زن؟
تاجری، شبهنگام براى استراحت درِ خانهاى را زد. صاحبخانه که مرد فقیرى بود و زنش هم ساعتى پیش بچهاى زائیده بود، او را…
روزی حاکمی در قصر نشسته بود که از بیرون قصر صدای سیب فروش را شنید که فریاد می زد: سیب بخرید! سیب....
در زمان های قدیم رنگرز و یک سلمانی با هم رفیق بودند که صیغهٔ برادرى خوانده بودند. هر چه مرد سلمانى با خدا و صادق و…
به مناسبت هفته ملی کودک، کیدزی با اجرای طرحی حمایتی، بستری متفاوت برای کودکان و نوجوانان تحت درمان و والدین آنها…
مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در…
روباه حیله گری بود که خیلی دلش می خواست کلاغی را که دور و بر او آشیانه کرده بود، بگیرد و بخورد. اما کلاغ هم کلاغ…
در روزگاران کهن زنی بود که با تنها دختر شوهر سابقش که اسمش انار خاتون بود، زندگی می کرد. زد و مادره دیوی را دید و عاشق…