شبى از شبها، هارونالرّشید دچار بىخوابى شد. فرّاشى را بهدنبال جعفر برمکی، وزیرش فرستاد. جعفر برمکى بر بالین…
پیرزنى بود که پسر داشت. مادرش خواست او را پهلوى استادى بگذارد تا چیزى یاد بگیرد؛ به او گفت: یک خرده نخودچى مىخری،…
روزی بود و روزگاری، پیرمرد دهقانی بود که چند بز،گوساله بره و سگ داشت، روزی از روزها مریضی عجیبی بین حیوانات آن روستا…
دو برادر بودند یکى بهنام خدارحم که آدم مهربانى بود و دیگرى بهنام بىرحم که آدم خوبى نبود. این دو برادر با هم جنگشان…
پیرمردى بود که قطعه زمینى داشت. این پیرمد نان سالانهٔ خود و هفت دختر خود را از کشت زمین بهدست مىآورد. یک روز پیرمرد…
در میان داستانهای کهن، انگشتر حضرت سلیمان یکی از مرموزترین و قدرتمندترین نمادهاست. گفته میشود این انگشتر، کلید قدرت…
به اطراف نگاه کردم، دیدم سنگهاى قیمتى فراوانى در آنجا وجود دارد. ناچار مقدار زیادى از آنها را پائین ریختم تا حاجىآقا…
روزى پادشاهى با وزیرش از راهى مىگذشتند. پادشاه سوار بر اسب و وزیر پیاده بود. در راه یک تسبیح گرانبها پیدا کردند ولى…
زن به شیطان گفت: آیا آن مرد خیاط را می بینی؟ می توانی بروی و وسوسه اش کنی تا همسرش را طلاق دهد؟...
نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای ناهار خود را آماده می کردند. یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو…